![]() |
![]() |
|
|
بي تو هر شب غممو به خلوت خودم مي بردم خبري از تو نبود و لحظه ها رو مي شمردم وقتي شب سحر مي شد به بيقراري خودم رو به دست گريه مي سپردم گله و شکايتي از تو به لب نمي آوردم تو به ياد من نبودي اما من واست ميمردم
این شعر رو خودت گفتی جوجوی من |
|
+ نوشته شده در
Wed 2 Aug 2006ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط بابک |
|
|
با رفتن عزيزم اين وبلاگ فقط برام يادآوري خاطرهاست ديگه زياد سر نميزنم
یا علی بابک |
|
+ نوشته شده در
Thu 22 Jun 2006ساعت 2:46 قبل از ظهر توسط بابک |
|
|
خدااااااااااااااااااا چرااااااااااااااااااااااااااااااا؟ کجای کارم اشتباه بوده؟ مگه من از تو چی می خواستم؟
مگه من چه غلطی کردم؟ زورت به من میرسه؟ تو غربت تو این تنهایی؟ مگه من و اون چی می خواستیم مگه ما کیو به غیر تو داشتیم مگه زورمون به کی رسید؟ تو این همه سالها با هیچ کس نبودم حتی سوگند رو هم نگذاشتی از نزدیک ببینم . نمیدونم به کی دردم رو بگم اما بازم شکرت سوگند دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
Tue 6 Jun 2006ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط بابک |
|
|
خدایا دارم گوهری که نداری در عرش خود آن تویی و تو نداری در عرش همچون همتای خود خداوندا به خودت که بزرگترینی قسمت میدم که در این راه دشوار به من و تنها عشقم تنها زندگیم و تنها امیدم کمک کنی و ما دو بنده ی کوچیکترواز هم جدا نکنی و در حسرت یک عشق پاک ناامید نکنی. خداوندا سوگندم را در پناه خودت حفظ بفرما. الهی آمین |
|
+ نوشته شده در
Wed 21 Dec 2005ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط بابک |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
Wed 21 Dec 2005ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط بابک |
|
|
|
+ نوشته شده در
Wed 21 Dec 2005ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط بابک |
|
|
|
+ نوشته شده در
Wed 21 Dec 2005ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط بابک |
|
|
چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن
چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم . نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم. يک روزه ديکه هم بدون تو گذشت |
|
+ نوشته شده در
Wed 21 Dec 2005ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط بابک |
|
|
|
+ نوشته شده در
Wed 21 Dec 2005ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط بابک |
|
![]()
خدایا بعضی وقتها اینقدر از خودم بدم میاد که طاقت دیدن خودم رو هم ندارم بعضی وقتها هم اینقدر به خودم مغرورم که از دیدن خودم سیر نمیشم خدایا کاشکی کورم می کردی و به من فقط حس عاشقی می دادی چون دیدن خیلی چیزها عذابم میده. زیبایی زشتی شادی غم همشون مثل گل عمری کوتاه دارن اما عشق مثل خاکه خالص و ماندگار خدایا منو جزو بندگان خاکیت قرار بده.
|
|
+ نوشته شده در
Sun 26 Sep 2004ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط بابک |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
Fri 26 Dec 2003ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط بابک |
|
|
اگه گفتید این دوتا کی هستند؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
Sat 23 Mar 2002ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط بابک |
|
|
امشب شب تولدم بود.
اما به من خوش نگذشت چون نبود خیلی هارو حس کردم. مخصوصاً تو . اولین سالی هستش که می شناسمت اما الان میدونم که بدون تو دیگه نمیتونم. سوگندم تورو به خدا قسمت میدم که منو تنها نزار.تمام امید من به تو هستش سوگند خودت میدونی که بهترین لحظه ی زندگیه من کی خواهد بود دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
Thu 28 Feb 2002ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط بابک |
|
|
از من پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو ؟؟
گفتم زندگیمو. ازم نپرسید چرا فقظ گریه کرد و رفت. نمیدونست زندگیم خودشه !!!
|
|
+ نوشته شده در
Sat 31 Mar 2001ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط بابک |
|
|
|
+ نوشته شده در
Fri 30 Mar 2001ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط بابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 دی 1382 فروردین 1381 اسفند 1380 فروردین 1380 |
|
RSS
|